تبليغاتX
ماه بالاي سر تنهاييست
ياد من باشد تنها هستم، ماه بااي سر تنهاييست

«وصل با اصل»

       به هر سو می نگریست جلوه ای از پدر را می دید. در میدان جنگ نگاه های پنهانی از میان خیل دشمنان به پدر بود که به او قدرت نبرد میداد. به هر طرف می چرخید و ضربه ای میزد چشم های پدر به او آرامش میداد، به همین سبب خستگی برایش بی معنا بود. با نیروی حسین شمشیر می چرخاند و در هر چرخشی زخمی بر دل دشمن می کاشت.

       نبرد به جایی رسید که دشمن خسته شد و زمانی را برای استراحت ، دست از نبرد کشید و این فرصتی بود برای تقرب به معشوق. به سمت خیمه ها که رسید پدررا در آغوش کشید تا دلش آرام گیرد ، اما این جویبار خروشان عشق میل به دریا داشت  واین شوق برزبان جاری شد که   «تشنه ام» .

       آری روح علی اکبرتشنه بود . تشنۀ وصل با اصل . اصلی که در آغوشش کشیده بود و روح علی بیتاب یکی شدن با او بود. حسین لب بر لبانش گذاشت تا ذره ای آرام گیرد ؛ تا طعم کام شیرینٍ از تقرب را بچشد . سپس به پسر این پیام را داد :«تا چند لحظۀ دیگر با دستان پیامبر سیراب خواهی شد.» این گفته علی را بی تاب کرد برای رسیدن به اصلی که در چهره و صدا و رفتارش جلوه گر بود .

      با نیرویی مضاعف به طرف میدان شتافت . گویی پیامبر بود که به میدان می رفت ،دست های محمد بود که شمشیر میزد و زبان رسول الله بود که تکبیر می گفت. این بار علی اکبر به هر سو که می نگریست خدا را میدید ،به هر طرف می چرخید وجه الله را در پیش رو میدید. دشمن که تاب رویاروی با روح خدا را نداشت باران تیر را بر سر علی بارید و دست علی را در دستان پیامبر گذاشت . پیکر بیجان علی از شوق نزدیک شدن به معشوق لحظه ای از روی زمین بلند شد و  به پدر این مژده را داد :« سیراب شدم به دست جدم رسول خدا»

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/15ساعت 12:26  توسط مداد  | 

خراب عشقم و از عاشقی گریزانم

مرید باده ی دردم. زغم نترسانم

 

سبوح می کشم و لب خموش می دارم

که عشق سنگدلان می نمود آسانم

 

رمید و صید شد این دل به بند گیسویی

خیال روی نگاری نشست بر جانم

 

سیاه بخت من است و دو چشم زیبایش

بریده نیم نگاهی هزار پیمانم.

 

ربود دین و دلم را کمان ابرویی

رکوع و سجده و ذکرش شدست ارکانم

 

برای چاره ی دردم به یک اشارت او

هنوز زیر لب. اَمَّنْ یُِِِِِِّجیب می خوانم

+ نوشته شده در  شنبه 1386/07/28ساعت 10:23  توسط مداد  | 

نگفتم خداحافظُ

چون می ترسیدم از جدایی

نگفتم به امید دیدار

چون بیزارم از انتظار.

هنوز گرمم از گرمای دستانش.

هنوز گلی که کاشته بر گونه هایم. باقیست.

لبهایش داغی گذاشت بر پیشانیم

که اثرش تاول محبت شد و زخم عشق

زخمی که تنها دستانش مرحم اوست.

تقدیر من نمایان شد.

پیشانی نوشت من عشق است.

عشقی که خالقش اوست.

دستم را در دستش می گذارم و راهی می شوم

در جاده ای که خط سفیدش. خط ممتدیست به سوی دوست.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/07/06ساعت 12:41  توسط مداد  | 

از امشب

خواب هایم برای تو.

از این پس

با چشم های باز می خوابم.

از اینجا به بعد

چشم هایم از تا غروب نگاه های آشنا می آید

و می رود که بیاید از طلوع چشم هایی که ندیدم .

(هیوا مسیح)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/05/31ساعت 13:9  توسط مداد  | 

سکوت 

صداُ

ترس

همهمه،و بالاخره پایان دغدغه های گذشته، اما شروع تازه ای برای ترس از آینده ای مه گرفته و مبهم.

کی میدونه فرداش چه رنگیه؟

هر چه قدر هم که خوش بین باشی باز هم آینده صورتش رو به تو نشون نمیده،

هرچقدر که میخوای صداش بزن

تا دلت می خواد التماسش کن

اما اون مثل معشوقه های افسونگر و بی رحم قصه ها

با تو بازی می کنه اما خودش رو به بازی نمیسپاره و

به تو که عاشقشی رحم نمیکنه.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/01/14ساعت 12:49  توسط مداد  | 

بچه كه بودم ميترسيدم ، از ارتفاع ، از بلنداي سرسره .اما چه راحت گول مي خوردم با وعده ي  شور پفك و شكلات ، وچه راحت غلبه مي كردم به ترس از شوق لذت ليز ليزك بازي .

با ترس مي جنگيدم،از پله ها بالا مي رفتم در حالي كه دست قدرتمند بابا در دستم بود.

مغرور مي شدم از فتح قله ي سرسره. از آن بالا دنيا چقدر زيبا بود انگار كه تمام دنيا تنها زير پاي من بود. چقدر در كودكي سقوط از آن قله ي رنگارنگ لذت بخش بود.

امروز هم پله هست، قله هست، سقوط هم هست. سقوط ديگر لذتي ندارد، اما ترس ازصعود و سقوط همچنان باقيست.

پس در اين صعود مشوق و پشتيبان مهربان من باش.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/08/04ساعت 2:34  توسط مداد  | 

با علی چه کردند؟

چه کردند با حسن و حسین و عباس؟

با دل زینب چه  کردند؟

چه کردند با یتیمان فاطمه؟

امشب به زینب چه گذشت؟

چه گذشت بر حسن وقتی که با دستان مبارکش بدن پدر را غسل می داد؟

چه کسی زیر شانه هایش را گرفت تا بتواند وصیت پدر را تمام کند؟

زینب را آغوش حسین تسلا میداد و حسین را گرمای زینب.حسن..... عباس......

به دلشان چه گذشت هنگامی که آن پیکر بهشتی را ،آن سرچشمه ی روشنایی جهان را در خاک می گذاشتند؟

تنهایی و غربت علی با رفتن فاطمه هزار برابر شد، اکنون علی هست و فاطمه و آغوش پیامبر و پناه گرم خداوند.

حال نوبت رسیده به تنهایی ها و غربت های زینب. گریه کن زینب جان ،تا شانه های حسین هست .

چه کردند با دل زینب،این کوفیان؟

چه کردند با جگر سوخته ء فرزندان فاطمه؟

 چه کردند با علی و خاندان علی؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/07/24ساعت 13:6  توسط مداد  | 

طلسم ماه شکست

و ابر هم خندید

میان آن دو لب ابر

ماه پیدا بود

چه روی ماهی داشت

                         ز دور تکه ابری که شاد می خندید

+ نوشته شده در  جمعه 1385/06/17ساعت 11:38  توسط مداد  | 

عالم ز تیغ خشم وستم زخم ها گرفت

مرهم بیار و دست محبت دراز کن

 

عمریست چشممان به در خانه ات نشست

ای نور پشت ابر بیا ترک ناز کن

+ نوشته شده در  جمعه 1385/06/03ساعت 0:17  توسط مداد  | 

 

كودك بودم و پدر جوان بود ومادر جوان بود وسرو باغچه ما جوان بود و دختران همسايه جوان بودند و اندوه من جوان بود و ناظم دبستان ما پير بود و حرف ما را نميفهميد و دبستان شكنجه خانه خصوصي او بود!

هفت ساله كه شديم  پايان هفته هاي هفت سنگ فرا رسيد! هفت ساله كه شديم ما مانديم و معلم هايي كه ما را نميفهميدند  مدير هايي كه ما را نميفهميدند  و كتابهايي كه در آن حرفي از توپ و تاب و فرفره نبود!!

هفت ساله كه شديم ديگر بچه نبوديم  سرباز بوديم!!سربازان بي خبري كه خبر دار در صف بي آخر انتظار مي ايستاديم و گوش به زنگ صداي آقاي مدير داشتيم كه از فوايد تعليم وتعلم و تنبيه ميگفت و تكيه كلامش هميشه سطري از شعر شاعري مكار بود:

توانا بود هر كه دانا بود...و هفت سالگي ختم كودكي ما بود!!

 

و من بدم ميآمد از دروغ هاي درس تاريخ و بدم ميآمد از حرفهاي آقاي علوم !!او ماه را _كه رفيق خواب هاي من در مهتابي بود_قلوه سنگي مي دانست شناور در سياهي آسمان و من بدم ميآمد از درس رياضي با آن همه اعداد و علامتهاي بي سر و ته كه نميگذاشتند صداي گنجشكهاي آن سوي پنجره را بشنوم و بدم مي آمد از درس نقاشي كه معلمش هميشه به من مي خنديدو هيچ وقت نمي پرسيد چرا ماهي قرمزهاي حوض آبي را با رنگ سياه نقاشي مي كنم و از زنگ ورزش بدم مي آمد با آن معلم معتادش كه نميگذاشت ما بازي كنيم و وادارمان مي كرد با صداي سوت مسخره اش نرمش كنيم و ما عرق مي ريختيم و خسته مي شديم و او دلش غنج مي زد  و تندتر در سوتش مي دميد و ما از نفس  مي افتاديم و او مي خنديد و ما را عروسكهاي خيمه شب بازي خود ميديد!! او برادر هم خون هيتلر بود!

ومن دبستان را دوست نمي داشتم و زنگ تفريح چه كوتاه بود  وقد من چه كوتاه بود  وديوارهاي دبستان چه بلند بودند ومن ديوارها را دوست نميداشتم!!!

در غروبهاي جمعه كه انگشتان من از نوشتن جريمه ورم ميكرد و تير ميكشيد  بر تاب زنگ زده ي كنج حياط مي نشستم و آرزو مي كردم پدر بزرگ مرا تاب بدهد  تا طعم تركه هاي ناظم را از ياد ببرم!اما پدر بزرگ كمر درد داشت و پدر بزرگ حوصله نداشت و پدر بزرگ مرا نمي ديد و با صداييكه به قل قل قليانش شبيه بود مي ايستاد  خم ميشد و مي نشست . مي ايستاد  خم مي شد و مي نشست......و كمرش از اين كار درد نمي گرفت!!او مرا تاب نمي داد و تاب ساكن بود و پاهاي من به زمين نميرسيد تا تاب بدهم خودم را  آرزوها و رؤياها و اندوهم را و طعم جريمه هاي دبستان را از خاطر ببرم....وجمعه روز صامت گنجشكها بود.....

من نمي خواستم و نمي خواهم قدم از كمربند پدر بلندتر شود!نمي خواستم و نمي خواهم هم قد شوم با تركه هاي تر حوض لجن پوش دبستان!نمي خواستم و نمي خواهم توپم را با مداد و كاغذ عوض كنم!نمي خواستم و نمي خواهم دوچرخه ام آن قدر كنج انبارخانه بماند تا كوچك شود براي پاهاي بزرگ من ! نمي خواستم  ونمي خواهم بادبادك از ياد رفته مرا باد بي خبر از بام خانه  بدزدد! مي خواهم بادبادكي بسازم با تمام روزنامه هاي بد خبر شهر! مي خواهم دوچرخه اي بخرم با پس انداز همه ي عمر! مي خواهم قايق كاغذي ام را در جوي آب رها كنم و از پي اش بدوم! مي خواهم زنگ تمام خانه هاي شهر را بزنم و بگريزم! مي خواهم خواب ببينم كه بيدارم وتمام اين خواستن ها از طراوت حضور توست!!

تويي كه مرا به كودكي ام مي رساني!

و من دوستت ميدارم در سرزمين گل و بلبل و گفتار

در سرزمين معلمان و ناظمان و مديران تركه به دست

در سرزمين شاعران و عارفان و دلقكان بزرگ!

دوستت مي دارم در تمام دقائقي كه گزنده مي گذرند!

در تك تك نفس هايم و به هنگام تماشاي همه ي زيبايي ها و نازيبايي ها!

در كوچه و در خيابان دوستت ميدارم

و در تمام اماكن عمومي

واين به معجزه ميماند

چرا كه در سرزمين ما

عاشقان خانه نشينند...................

«يغما گلرويي»

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/05/19ساعت 0:41  توسط مداد  |