|
دورم ز آشنایی با هر چه نا خوش است
دستم به دست شاخه ی خوش بختی انار
چشمم به چشم شادی پرواز یا کریم
گوشم به صوت دلاویز باغچه.
پرواز می کنم
با بال آن کبوتر زیبا و پر سفید.
همراه می شوم
با آن نسیم رهگذر از کوچه های شهر.
با او به اوج بلندای کوهسار
تا خیسی طبیعت سرد و لطیف ابر
تا بیکران
به سمت خدا راه می روم.
احساس می کنم یک حس تازه ولی آشنا به من.
احساس می کنم
شوق ظریف دخترک چند ساله را
که داد می زند:
مادر .چه سیب کوچک و کالی
در جوی آب خانه مان
یافت می شود.
|