|
بچه كه بودم ميترسيدم ، از ارتفاع ، از بلنداي سرسره .اما چه راحت گول مي خوردم با وعده ي شور پفك و شكلات ، وچه راحت غلبه مي كردم به ترس از شوق لذت ليز ليزك بازي .
با ترس مي جنگيدم،از پله ها بالا مي رفتم در حالي كه دست قدرتمند بابا در دستم بود.
مغرور مي شدم از فتح قله ي سرسره. از آن بالا دنيا چقدر زيبا بود انگار كه تمام دنيا تنها زير پاي من بود. چقدر در كودكي سقوط از آن قله ي رنگارنگ لذت بخش بود.
امروز هم پله هست، قله هست، سقوط هم هست. سقوط ديگر لذتي ندارد، اما ترس ازصعود و سقوط همچنان باقيست.
پس در اين صعود مشوق و پشتيبان مهربان من باش.
|